ببخشید من این روزها موجود درگیریم. شاید خیلی وقته که هستم. خوشحالم که اینجا رو نمی خونی و خوشحالتر که اگر می دونستی هم نمی تونستی بخونی... خوشحالم؟ واقعا خوشحالم که نمی تونی بخونی؟
نه! اصلا کل ناراحتیم شاید این بود که من بگم اکبر فرهادی تو نمی خندی. خوشحالیم بود که علاقت به فیلم و حاشیه های تخمیه الکی ایجاد کردش مربوط نیست. خودت بودی و خودتی. مهربونی و ساد و قوی. منم که اوشکولم و سست و لایعقل. منم که تو دراما غوطه ورم. ببخشید از حیرانیه من مدتهاست حیرانم. چجوری باید برات ترجمه کنم که مار گزیده از ریسمون سیاه سفید می ترسه؟ چجوری بهت بگم که می ترسم که کسی رو تو زندگیم اذیت کنم؟ مثل سگ می ترسم. می ترسم از این که کسی از من ناراحت باشه. می ترسم از این که کسی رو برنجونم. می ترسم از اینکه تورو ناراحت کنم. می ترسم از این که تورو برنجونم. چجوری بگم که می ترسم چیزی رو شروع کنم که بعدا توش بمونم؟ چجوری بگم که حیرانم؟ چجوری بگم که
گیجم... گنگم... گم شدم.... شاید گم شدم؟ حیران به زبون تو چی می شه؟ من واقعا نمی دونم. چیکار کنم که حذف نشم؟
کند ترین اشکان روی زمین
slowest ashkan in the world
راستی تو این شهر لاک پشت هم از من سریع تره
ای کاش می تونستی اینجا رو بخونی.... ای کاش
ای کاش می تونستی اینجا رو بخونی.... ای کاش

0 comments:
Post a Comment